تبليغاتX
زنانگی
 

 

 

گاهی دلتنگی مثل درد می پیچد به ته جانت.

گاهی بی اختیار می سوزی،یک غم دردناک می نشیند روی کمرت،می کشد تو را دردی که اسمش دل تنگی است.

تو قهقهه می زنی،سیگار می کشی،میان اتوبان قیقاژ می روی و میان بهت و حیرت دیگران زار می زنی.

این روزها برای گریه کردن همراه می خواهم دختر یک دنده و لجباز و صورتی.

من همراه می خواهم که بنشینم روبه رویش،بگویم:«وای عشق!» او بگوید:«تو خری بچه!یک خر تمام عیار»

من بگویم که در رستوران اول شریعتی کسی تنهای ام را به گه کشید و او میان خوردن آخرین جرعه چای سرم داد بزند:«دلتم بخواد تنهایی یه آدم رو پر کنی.»

محبوبه!با احمد نه کهریزک می روم نه پرورشگاه.با هم قرار می گذاریم برای یک سوژه جدید.اول صبح اس ام اس میزنم:«کنسل شد،باشد برای بعد.»

احمد جواب می دهد:«برای وقتی که محبوبه مان بیاید...»

دختره پر رو  و بی ملاحظه،یا برگرد یا می میرم.

به خدا می میرم محبوبه ی شب....

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در یکشنبه هفدهم آبان 1388

شنبه١۶آبان ماه  خانه ی هنرمندان نشت بین سینما گران و اهالی ادبیات .

آنها که از سینما و ادبیات آمده اند ، آنها که از ادبیات به سینما رفتند و آنها که در هر دو عرصه ماندگار شدند .

با سخنرانی تنی چند از اهالی سینما و ادبیات و اجرای نیلوفر لاری پور این نشست به بهانه ی چاپ دوم مجموعه

داستان من به نام چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس با همکاری نشرچشمه برگزار می شود و ورود برای عموم آزاد

است .

چشم انتظار قدم هایتان هستم .

بهاره رهنما

 

(خانه ی هنرمندان خیابان ایرانشهر ساعت : ١۶الی ١٨ )



این دعوت رسمی بهاره رهنما از دوست داران ادبیات بود که در وبلاگ شخصی اش انجام گرفت.

من هم به عنوان برنامه ریز و مسئول هماهنگی از کسانی که اهل ادبیات هستند دعوت می کنم که حتما امروز سری به خانه هنرمندان بزنن.

ممنون

سری هم به وبلاگ بهاره رهنمابزنید

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در شنبه شانزدهم آبان 1388 |

ملودی می گه:«حالا که دلتنگی،ترانه بگو»

نمی دونه دلتنگی دیوونم می کنه نه شاعر...

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در جمعه پانزدهم آبان 1388

دو روز پیش باران بارید،از آن باران های دوست داشتنی.با یک رفیق وبلاگی زیر شلاق باران تا کافه اخرا رفتم،دم نوش سر کشیدم و دلم هیچ چیز نخواست.

دیروز مردم در خیابان شعار می دادند.همان هایی که 22 خرداد 25 میلیون به آقای پرزیدنت رای دادند و حالا پشیمان شده اند.همان هایی که برای بر اندازی نقشه کشیده اند،همان هایی که با آمریکا رفیقند و آدم بدهای  ماجرا هستند.دیروز از میان این مفسدین وحیده را هم دستگیر کردند.من در دلم چیزی فرو ریخت...

امروز دلم تنگ است،دلم یک کافه می خواهد پر از پنجره،که روی صندلی کنار پنجره اش بنشینم و منتظر باران چای و لیمو بنوشم،بعد فکر کنم تو یک صندلی آن طرف تر نشسته ای و می توانی برای یک لحظه،فقط یک لحظه عاشقم باشی...

نوشته شده توسط شهرزاد همتی در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388