1:تا قبل از اینکه پشت میز بنشینم،کلی حرف توی دلم هست که به خودم گوشزد میکنم بیایم و بنویسم و بعد فکر کنم که وبلاگ نویسی گاهی چقدر دل چسب می شود.
اما به محض اینکه این کامپیوتر درب و داغان روشن می شود،با اینترنت نفتی وصل می شوم به دنیای مجازی،بعد هم می چپم توی بلاگفا،خفه می شوم.اصلا انگار نه انگار که چیزی باید نوشت.
2:تو نشسته ای روبه رویم و روی نان تستت کره بادام زمینی می مالی و با چشم های ریمل زده و خوشرنگت نگاهم میکنی.لقمه آخر را که می چپانی توی دهنت و با همان دهان پر نصیحتم می کنی که بی خیال عشق و عاشقی به فکر یک آدم پولدار و بی خاصت باشم،دلم به هم می خورد و می چپم توی دستشویی رستوران.می آیی پشتم را می مالی و غر می زنی به خاطر بلایی که به سر خودم آوردم و این که معده ام برای مدت طولانی در تعطیلات زندگی می کند و باید با باد هوا سیر کنم.من هم خیره می شوم به آبی که از شیر سرازیر است و سرمایش نفسم را بند می آورد.
3:باملودی چپیده ام توی دفتر آقای رئیس که می خواهد مجله زرد باکلاس!در بیارود.ملودی بی حال و حوصله روی کاغذ شعر عاشقانه می نویسد و من بر و بر آقای سردبیر را نگاه میکنم که دلش می خواهد در مجله با کلاسش 30 نکته خصوصی از زندگی بازیگران در بیاورد.چون باید خواننده شهرستانی را هم دریابیم.با این که بیشتر از جناب سر دبیر به شعور خواننده شهرستانی اعتقاد دارم،با لبخند زورکی دبیری سرویس هنرش را قبول می کنم و ملودی هم می شود دبیر سرویس بخش موسیقی! و قرار می شود دو صفحه ماهانه هم از خاله زنکی فوتبالیست های خارجی ترجمه کند...
از مجله که بیرون می زنیم هر دو در یک فکریم.پول عجب چیز خوبی است!
4:این روزها اگر نیلوفر نبود مرده بودم.خواهرانه برایم لقمه نان و پنیر درست میکند،هوایم را دارد،فحشم می دهد و عاشقم می کند.من هم دلم خوش میشود که نیلوفر هست که می تواند افسارم را حسابی نگه دارد.
5:محاکمه در خیابان که می گویند متفاوت ترین فیلم آقای کیمیایی است را خیلی دوست نداشتم.اما تیتیراژ پایانی و ترانه یغما گلرویی اش معرکه بود.روی تیتراژ پایان عکس های درگیری اخیر بود و رضا یزدانی ناله می کرد:شاکی روزگار منم/تمام این شهر متهم/یه حادثه چند ساعته با من میاد قدم قدم...
6:معده ام کلا تعطیل شده.دلم برای غذا خوردن تنگ شده،برای اینکه با خیال راحت چیزی بخورم و چند لحظه بعد،تمام جانم را بالا نیاورم.این روزها با چشمانی که مثل آدم های محتضر دو دو می زند ساعت را نگاه میکنم و فکر می کنم به این جفت هشتی که همه مان را حسابی به چیز داد!
7:محبوبه هنوز هم تنهاست....
پ.ن:مرسی ازم.م.ب به خاطر تمام زحماتش برای لوگوی زنانگی
عشق واژه خنده داری نیست،اما وقتی فکرم را مشغول می کند بی اختیار خنده ام می گیرد.انگار کسی رو به رویم ایستاده و با پاهای فلج ادای دلقک ها را در می آورد.خنده رقت انگیزی که بر لب می آید بعد از دیدن این صحنه درست همان لبخندی است که از یادآوری اوضاع عاشقانه این روزهایم دارم.
چشمانم تردید عجیبی را حس می کرد وقتی شروع شد.می دانستم که هیچ حقی،هیچ سهمی نباید در این احساس برای خودم قائل باشم.ایمان داشتم که قرار نیست تو عاشقم شوی تویی که اصلا نمی دانستی من کجای این زندگی لعنتی نگاهت می کنم.
اصلا قرار نبود عاشقت شوم.هر بار که قرار بود سراغت را بگیرم،سر خودم فریاد می زدم،به خودم هشدار می دادم که تو اینجا نیستی،من فقط یک رهگذرم که فقط باید ببینم و تمام شوم،من یک رهگذر ابله و بی خاصیتم که تو حتی آمدنم را نمی بینی.نمی بینی و نمی خواهی ببینی که این دختره لوس و بی خاصیت با روسری قرمزی که بی هوا باز می شود و گوشواره هایش را می بینی و رویت را بر می گردانی شاید دلش بخواهد فقط یک بار طعم بودنت را حس کند.
بعد تو در کمال بی رحمی،جوابم را می دهی.مثل یک همکار،یک جوجه نویسنده که برای آن که بخواهد خودی نشان دهد سراغت را می گیرد.من این جوجه نویسنده بی خاصیتم که اعتراف می کنم که کمی عاشقت شده ام.
یک روز رفیقی در گوشه دنج یک کافه وقتی قصه ام را شنید گفت:«اصلا خوبی اش به همین بکری نرسیدن است.اگر قرار بود بفهمد و عاشق شود که همه چیز نابود می شد.این حسرت قشنگی است.برایش ارزش قائل باش.»
حالا من جوجه نویسنده،در دفتر تحریریه نشسته ام و گریه می کنم و آب دماغم را بالا می کشم و به حسرتی فکر می کنم که با یادش خنده رقت باری بر لبم می نشیند و دوستی سفارش کرده برایش احترام ویژه ای قائل شوم...
پ.ن:اولین باری که سیگار کشیدم،با این که قرار نبود عاشقت شوم فقط و فقط به خاطر تو بود.چون از نوشتنت می دانستم که مثل لوکوموتیوی هستی که همیشه از دودکشش دود بیرون می زند.
امضا:کسی که نمی شناسی

گاهی دلتنگی مثل درد می پیچد به ته جانت.
گاهی بی اختیار می سوزی،یک غم دردناک می نشیند روی کمرت،می کشد تو را دردی که اسمش دل تنگی است.
تو قهقهه می زنی،سیگار می کشی،میان اتوبان قیقاژ می روی و میان بهت و حیرت دیگران زار می زنی.
این روزها برای گریه کردن همراه می خواهم دختر یک دنده و لجباز و صورتی.
من همراه می خواهم که بنشینم روبه رویش،بگویم:«وای عشق!» او بگوید:«تو خری بچه!یک خر تمام عیار»
من بگویم که در رستوران اول شریعتی کسی تنهای ام را به گه کشید و او میان خوردن آخرین جرعه چای سرم داد بزند:«دلتم بخواد تنهایی یه آدم رو پر کنی.»
محبوبه!با احمد نه کهریزک می روم نه پرورشگاه.با هم قرار می گذاریم برای یک سوژه جدید.اول صبح اس ام اس میزنم:«کنسل شد،باشد برای بعد.»
احمد جواب می دهد:«برای وقتی که محبوبه مان بیاید...»
به خدا می میرم محبوبه ی شب....
شنبه١۶آبان ماه خانه ی هنرمندان نشت بین سینما گران و اهالی ادبیات .
آنها که از سینما و ادبیات آمده اند ، آنها که از ادبیات به سینما رفتند و آنها که در هر دو عرصه ماندگار شدند .
با سخنرانی تنی چند از اهالی سینما و ادبیات و اجرای نیلوفر لاری پور این نشست به بهانه ی چاپ دوم مجموعه
داستان من به نام چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس با همکاری نشرچشمه برگزار می شود و ورود برای عموم آزاد
است .
چشم انتظار قدم هایتان هستم .
بهاره رهنما
(خانه ی هنرمندان خیابان ایرانشهر ساعت : ١۶الی ١٨ )
این دعوت رسمی بهاره رهنما از دوست داران ادبیات بود که در وبلاگ شخصی اش انجام گرفت.
من هم به عنوان برنامه ریز و مسئول هماهنگی از کسانی که اهل ادبیات هستند دعوت می کنم که حتما امروز سری به خانه هنرمندان بزنن.
ممنون